همسر عزیز و مهربانمهمسر عزیز و مهربانم، تا این لحظه: 41 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره
آناد خانوم یعنی خودمآناد خانوم یعنی خودم، تا این لحظه: 39 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
یکی شدنمونیکی شدنمون، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره
اون عصرِ پاییزی قشنگاون عصرِ پاییزی قشنگ، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره
میوه ی بهشتیِ خونه ی مامیوه ی بهشتیِ خونه ی ما، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره

سلام روزهای آینده

بهمن 97 برام خیلی بد بود،بعد از اون چند ماهی طول کشید که خودم رو جمع و جور کنم، ولی امیدوارم که بتونم اون خاطررو با یه خاطره ی خوب جایگزین کنم

خیلی وقته که نیومدم

فک کنم از آخرین پستم یه مدته طولانی میگذره اصلا حال و حوصله درستی نداشتم و هنوزم ندارم ، مشکلاته همیشگی و درگیریام، ولی چون امروز آخرین روزه تابستونه 94 بود گفتم بیام و یه پست بزارم که فراموش نکنم که تابستونم چجوری گذشت و یه یادگاری ازش نگه دارم، وقتی به نوره کمرنگه بیرون نگا میکنم و هوای خنکه اوله صبا بهم میخوره به خودم میگم که آره راست راستی پاییز از راه رسید و همین روزاست که کوههای توچالم از سفیدی برف پر شه و پنجره شمالی خونرو که باز کنم بهم لبخند بزنن، ایشالله که پاییز و زمستونه امسال پر از خیر و برکت و اتفاقای خوب باشه، کم کم خونه تکونیه شهریورم تموم شد و خونه یه حالی عوض کرد. میتونم به جرات بگم که این تابستون ...
31 شهريور 1394

دوباره آخره هفته

امروز پنج شنبست و اولین روزه مرداد ماه و من خیلی خوشحالم که فردارو تعطیلم و امروزم که زود میرم خونه حسه خوب دارم و امروز به طرزه معجزه آسایی روحیم خیلی خوبه و به آینده امیدوارم همسری هم رفته که امتحانه نظام مهندسی بده و یه حسه غریبی بهم میگه که ایندفعه قبول میشه بالاخره این هفتم تموم شد و پدر همسری هم که عمل کرده بود به خوبی و خوشی مرخص شد و بعده مهمون داریها و پرستاری های طاقت فرسای من صحیح و سالم برگشت خونه واقعا خسته نباشم از شنبم که مدیرعامله محترممون برمیگرده ایران و دوباره روز از نو ورزی از نو،... . دلم به همسری خیلی گرمه تنها کسی که وقتی از عالم و آدم خستم و میرم تو بغلش آروم میشم از خدا میخوام که هم...
1 مرداد 1394

ماه رمضون 94 هم تمومید

ماه رمضون 94 هم باهمه خاطرات خوب و بدش کم کم داره تموم میشه و من امیدوارم با تموم شدنش شاید مشکله مام حل شه و من دیگه همسری رو این همه کلافه و گیج نبینم چهارشنبم که پدر همسری رو میخوان عمل کنن و اونم شده یه دغدغه دیگه رو دوش مرد مهربوون خونه من گاهی صبا که از خواب پا میشم که بیام سره کار با خودم میگم چقد خوبه که پیشی تو خونست تا بجای اینکه صبا اوله وقت به مشکلاتمون فکر کنیم به شیرین کاریاش و اداهاش میخندیم و کلی باهاش تفریح میکنیم.و یادمون میره الان درست وسطه اون کارزاره اصلی زندگی گیر کردیم و یه جورایی داریم دست و پا میزنیم که از اون برزخه لعنتی بیایم بیروون   فقط این روزای روی تقویمه که زوده زود داره میگذره و مام...
23 تير 1394

خوش اومدی پیشی

مدتها بود که تو فکره این بودم که یه تنوعی به زندگیمون بدم تا اینکه دیروز یه دفعه ای یه اتقاقه جالب افتاد با همسری عزیز و مهربان بیرون بودیم که یهو پام جلوی ویتیرینه یه حیوون فروشی وایستاد یهو چشمم افتاد به یه بچه گربه ملوس و خوردنی که خیلی رنگ و قیافش خاص بود یه همچین صحنه ای واسه من که عاشقه گربمم یه صحنه نفس گیر بود خلاصه رفتیم تو مغازه و من و پیشی و بغل و مهربونی همسری ووووو وخلاصه پیشی خانوووم شد مهمونه خونه ما،، تا صب بازی کرد و رو سرمون پرید امروزم که سره کارم هی قلبم تلپ تلپ میکنه که زودتر برم خونه و باهاش بازی کنم وقتایی که نگاش میکنم با خودم میگم مگه میشه یه همچین موجود خوشگلی تو دنیا خلق شه و آدم شک کن...
31 خرداد 1394

خدایا خودت پناهمون باش

روزای خیلی بدی میگذرونیم بینوا همسری،دلم خون میشه وقتی بلاتکلیفی و حالش رو میبنم دیشب تا صبح نخوابیده هروقت بیدار شدم دیدم خوابش سبکه و خودش میکشونه تو بغله من که آروووم شه اگه خودم یه دردی داشته باشم واسم تحمل کردنش آسونتر از اونه آخه خیلی مظلوم و بیصدا همه چی رو میریزه تو خودش  ولی من از نگاهش همه چی رو میخونم نمیدونم ایندفعه چقدر طول میکشه ولی امیدوارم که خیلی زود تموم شه.. خدا همیشه به ما کمک کرده و هیچوقت تنهامون نزاشته...  اینبارم از خودش کمک میخوام که همیشه دعاهام مستجاب کرده و بارها بهمون ثابت کرده که هوامون رو داره.. ...
17 خرداد 1394