سلام روزهای آینده

خدایا عشقمون پایدار کن،سلامتی بده و همه کسایی رو که تو دلشون نیته خیره به آرزشون برسون

سلام روزهای آینده

به نام خداوند بخشنده و مهربان

راستش بخواین خیلی دلم میخواد مادر بشم یه نی نی سالم که خیلیم شبیه باباش باشه داشته باشم آخه میخوام هروقت که نگاش کردم یادم بیفته که چقد عاشقانه انتخاب کردم ، دوست دارم نی نیم تو بغلم بگیرم و فقط بوش کنم و بش بگم خوش اومدی مرسی که بخاطره خواسته ما از بهشت دست کشیدی و زمینی شدی!و شدی یه فصله جدید تو زندگیه کوچولوی دو نفره ما!

                                        

 

 

سلام سال 97 البته با دو ماه تاخیر

نمیدونم چی باعث شد که اینهمه از سال بگذره و بعدش من بیام سراغِ پروفایلم، از آخرین پستم چیزی حدودِ دو ماه و خورده ای میگذره شاید هم یکم انگیزم کم شده بود هم خیلی دل و دماغ نداشتم هم تو دفتر کارم کم شده و نگرانِ کار و پول  و این حرفام و از طرفی هم به دنیا اومدن بچه داداش که حسابی از اوایل اردیبهشت بهش گرم شد و هی منتظر بودیم تا اینکه تو هفته آخر اردیبهشت پیش دکتر خودِ من به دنیا اومد و چشممون به جمالِ آقا وا شد.. چه پسری ، نگم براتون بیشتر گل پسرِ و بعد از اونم که زردی گرفت و یکم بعدشم که یکم مشکل ناف و این حرفا داشت و خدارو شکر فعلا همه چیش خوبه و حالا که اون هست و همه علاقه ی من رو بهش میب...
6 خرداد 1397

آخرین شنبه سال 96

امروز آخرین شنبه سال 96 هستش درست ساعت 4.05 عصر و من کم کم دارم آماده میشم که وسائلم رو جمع و جور کنم و برم خونه البته قبلش میرم پیش مامان که وقت دکتر داره و زانوش اصلا اوضاع خوبی نداره  و احتمالا هم عمل لازم شه  فردا و پس فردارو هم میایم سر کار و بعد از سه شنبه تعطیل میشیم که همون روزم ساعت 7 عصر سال تحویلِ  پنج شنبه جشن پایان سالمون بود که به جز اوقات تلخی که اولش پیش اومد باقیش خیلی خوووووب بود. امسال واسه ما سال تغییرات و تحولِ و امیدوارم که همش خیر و خوشی باشه توووش عید رو تهرانیم و جایی نمیریم  و احتمالا برم یکم پیش مامانم بمونم و به اوضاعش برسم که ایشالله بهتر هم شه چهارشنبه سوری رو خونه بودی...
26 اسفند 1396

سلامِ بهمن ماهیِ یخ زده

سلام  سلام و سلام امروز درست به اون نیمه از بهمن رسیدیم که من اسمش رو میزارم سراشیبی عید، امروز 14 بهمنِ ، و روز شنبه هستش حوصله نوشتن نداشتم این چند وقت رو ،وقتی یه سری به وبلاگم زدم دیدم که یه مدت طولانی هست که چیزی ننوشتم، چیزی حدودِ سه ماه، دلم واسه پیشی خانومم یه موقعهایی خیلی تنگ میشه و جالب اینجاست که اصلا دلم نمیخواد که یکی دیگه داشته باشم، و تقریبا بعد از شبِ یلدا به شدت سرم شولوغ بود، و تازه یکی دو روزِ که سرم تو دفتر خلوت شده اون مسافرت آذرماه هم عاااالی بود البته ما موندیم و مشتی خاطرات و عذاب وجدانِ هزینه ای که شد که یه مقداری واسه ما زیاد دراومد ولی خب میرزید و با توجه به اینکه از ازدواجمون به اینور همیشه برنام...
14 بهمن 1396

دلم نمیومد ازش بنویسم..

سلام خیلی وقتِ که فرصت نکردم یه سر به اینجا بزنم بهتر بگیم که دل و دماغش رو نداشتم که به اینجا سر بزنم، این چند هفته اخیر خیلی بهم سخت گذشت  پیشی خانومم مریض بود و از دستش دادمش ، آره در کمال ناباوری از دست دادمش ، خیلی سخت بهم گذشت ، و اون پیشی کوچیکرم که قبل از همه این ماجراها و با بدحال شدن پیشی خانوم خودم دادم به یکی از بچه ها که خدارو شکر جاش خیلی خوب شدو و الان حسابی خوشبخت شده. و تو همین گیر و دار از داداشینا دلخور شدم و الان دو هفته ای هست که باهاشون قهرم و هرچقدرم که مامان تلاش کرد که جلوش رو بگیره و آشتی بده نمیدونم چرا من سرد نمیشم که آشتی کنم ، و از خودم تعجب میکنم که اینهمه کینه ای شدم نمیدونم دلیلش دقی...
20 آبان 1396

مهرم رسید...

امروز سه شنبست و 4 روزی هست که از پاییز و مهر گذشته از همون اواخر شهریور به نظر میرسید که خبرایی تو راهه ، که دیروز قطعی شد و خبرش رسید که داداشینا دارن بچه دار میشن و یه حساب سر انگشتی نشون میداد که احتمالا تو اردیبهشت اولین نوه خانوادمون متولد میشه، یه حس غریبی با منه هم خوشحالم هم هیجان دارم همون لحظه ها وسطه اینا یهو استرسم میگیرم و دلمم میگیره، وروده این بچه به خانواده از این به بعد خیلی بیشتر گذشت زمان رو بهمون یادآوری میکنه، خبر مهم دوم اینکه یه پیشی دیگه به خونمون اضافه شد ، اینم از اون اتفاقات عجیب آخرای شهریور بود که شوکم کرد و پام رو از حرکت نگه داشت، آقای پیشی خونین و ...
4 مهر 1396

شنبه شهریوری

اولین شنبه شهریور سلام امروز یه جمله خیلی قشنگ خوندم که خیلی به دلم نشست نوشته بود شهریورم مثل اسفند تکلیفش معلوم نیست، دقیقا درسته معلوم نیست بیشتر پاییزیه یا واسه اون تتمه آخرین زورای تابستونه که میخواد نشون بده هنوز زورش زیاده این هفته هوا خیلی بهتره و من عاشق اینم که صبا میام بیرون خنکای نسیم اول صبح نوازشم میکنه از هفته پیش رئیسمون نیست و رفته مسافرت ولی امشب میاد و فردا اول وقت دفتره رو این حساب امروز دارم کارای این چند روزم رو یه جمعبندی کلی میکنم، پنجشنبه هفته پیش خیلی خوب بود و با همکارام بعده دفتر رفتیم بیرون یه جمع یه ساعته خیلی شاد و خوشحال داشتیم، واقعا لازمه که آدم یه روزایی و ی...
4 شهريور 1396

آخرین شنبه مرداد ماه

شنبه ها همیشه دلگیره ، مخصوصا حالا که داره کم کم به خودش شکل پاییزی میگیره، روزا کوتاه تر داره میشه و دیگه عصرا تا از دفتر درمیام بیرون هوا تاریک شده تا آخره هفته به شهریور میرسیم، وقتی محصل بودم خیلی از شهریور بدم میومد چون همش ازش بوی تموم شدن تعطیلات میومد و از 15 به بعدشم که بدو بدو واسه آماده کردم مقدمات اول مهر بود، چهارشنبه شب عروسی رو رفتیم علیرغم وسواسی که واسش به خرج داده بودم خیلی بهم خوش نگذشت، و از همه بدتر حرفایی بود که سره نی نی هی میشنیدم که حالا که دیگه 4 ساله ازدواج کردی و وقتشه واین حرفا ... خیلی لجم درمیومد!!! پنجشنبه شب و اون مراسم بیخوده پاتختی هم که جای خودش!!! دیر...
28 مرداد 1396

نیمه تابستون

نیمه تابستون تموم شد، و روزای خیلی خیلی گرمی گذشت و یکم هوا بهتر شده، یکشنبه شب رفتیم تئاتر و خیلی خیلی بهم خوش گذشت، بعد از مدتها واقعا واسم یه تنوع خوب بود، هفته بعدم که میخوایم بریم عروسی، و آخره هفترو فقط درگیره آماده سازی مقدمات عروسی رفتن بودم تولد راضیه هم با عروسی تلاقی کرده وقتی بهش گفتم که نمیتونیم بریم خیلی ناراحت شد خودمم خیلی حال و حوصلش رو نداشتم بچه های قدیمی دانشگاه میان و بیش از حد مجلس شولوغه کلا دیگه خیلی حال و حوصله شلوغیرو ندارم فک کنم از علائم پیری از مامانینا یکم فاصله گرفتم دیگه خیلی حوصله حواشی مسائلی که اصلا به زندگی من ربط نداررو ندا...
17 مرداد 1396

تولدم مبارک

.: آناد خانوم یعنی خودم ، 30 سالگیت مبارک :.   آناد خانوم تولدت مباررررررک امرزو سی ساله شدم همسری لطف کرد و واسم یه کیک خرید و یه دستبنده خیلی قشنگ ، خیلی واسم ارزش داشت چون کلی واسش نقشه کشیده بود همین که اینهمه وقت گذاشته بود واسم بی اندازه مهم بود، دوستامم روز پنج شنبه تو دفتر واسم یه تولد گرفتن، خیلی بهم چسبید، یه دهه از زندگیم گذشت، مهمترین اتفاقات زندگیم تو این ده سال آخر اتفاق افتاد، دانشگاه  رفتم، عاشق شدم و با عشقم ازدواج کردم، خدارو شکر، پیشی خانومم با دارو بهتره ولی بدون دارو خیلی تعریفی نداره، ولی باز خدارو شکر که هست ، داداشینام دیگه جدی جدی افتادن ...
10 تير 1396

پایان بهار 96

سلام امروز 30 خرداد ماهه و فردا دیگه بهار 96 تموم میشه و یه تابستون طولانی و گرم پیشه رومونه روزا طبق معمول مثل برق و باد میگذرن و آدم همش چشمش به تقویمه که روزای جوونیش داره از جلو چشماش عبور میکنه، کار و بار همسری تعریفی نداره و پروژه تقریبا تموم شده و دیگه از 11 تا 3 اینا میره و معمولا 4 خونست، و به شدت دنباله کاره، و من همش دعا میکنم که اینبار بتونه یه کاره ثابت پیدا کنه نه پروژه ای که همینکه پروژه تموم شد بازم مجبور باشه دنباله کار باشه، ولی کو از کاره ثابت و حتی کو از کاره پروژه ای خیلی بیکاری زیاده و واقعا نمیدونم با این وضعیت قراره تکلیفه مردم چی شه، با این شرایط منی که دیگه 10 روزی بیشتر تا 30 سالگیم نمو...
30 خرداد 1396