سلام روزهای آینده

سلام روزهای آینده

خدایا عشقمون پایدار کن،سلامتی بده و همه کسایی رو که تو دلشون نیته خیره به آرزشون برسون

سلام روزهای آینده

به نام خداوند بخشنده و مهربان

راستش بخواین خیلی دلم میخواد مادر بشم یه نی نی سالم که خیلیم شبیه باباش باشه داشته باشم آخه میخوام هروقت که نگاش کردم یادم بیفته که چقد عاشقانه انتخاب کردم ، دوست دارم نی نیم تو بغلم بگیرم و فقط بوش کنم و بش بگم خوش اومدی مرسی که بخاطره خواسته ما از بهشت دست کشیدی و زمینی شدی!و شدی یه فصله جدید تو زندگیه کوچولوی دو نفره ما!

                                        

 

 

[ سه شنبه 17 آذر 1394 ] [ 17:03 ] [ آنادمهری ] [موضوع : ] [ ]
دلم نمیومد ازش بنویسم..

سلام

خیلی وقتِ که فرصت نکردم یه سر به اینجا بزنم بهتر بگیم که دل و دماغش رو نداشتم که به اینجا سر بزنم،

این چند هفته اخیر خیلی بهم سخت گذشت  پیشی خانومم مریض بود و از دستش دادمش ، آره در کمال ناباوری از دست دادمش ،

خیلی سخت بهم گذشت ،

و اون پیشی کوچیکرم که قبل از همه این ماجراها و با بدحال شدن پیشی خانوم خودم دادم به یکی از بچه ها که خدارو شکر جاش خیلی خوب شدو و الان حسابی خوشبخت شده.

و تو همین گیر و دار از داداشینا دلخور شدم و الان دو هفته ای هست که باهاشون قهرم و هرچقدرم که مامان تلاش کرد که جلوش رو بگیره و آشتی بده نمیدونم چرا من سرد نمیشم که آشتی کنم ، و از خودم تعجب میکنم که اینهمه کینه ای شدم نمیدونم دلیلش دقیقا چیِ ولی فک میکنم بخاطره رفتن پیشی خانومم بد بهم ریختم و خودمم هنوز خیلی حالیم نیست،

انقد درگیر بودیم که هیچ کدوممون حواسمون نبود که سالگرد هشتماون عصر پاییزی خوبه هم گذشت و من و آقای همسر الان وارد سال 9 شدیم که با همیم و خدا چشم بد رو دور کنه و خیلی سالهای بعد رو هم باهم باشیم .

  به فکر افتادیم که یه سفر خیلی خوب بریم که از اول ازدواجمون واسش نقشه کشیده بودیم و دیدیم که چه موقعیتی بهتر از این ، که هم به آرامش و تنوع احتیاج داریم و از طرفی هم که دیگه پیشی خانوم نیست که همش نگرانش باشیم و مامانینارم اسیر کنیم.رو این حساب واسه اویل آذرماه یه مسافرت یه هفته ای فیکس کردیم..

مامان همسری هم حال و روز چندان خوشی نداره و انگاری یه سری از مسائل خانوادگی بدجوری دلخورش کرده تا حدی که همسر جان همش نگرانشِ و دنبال فرصت که بره و بهش یه سر بزنه،

و الان دو هفتست که خونه نه دیگه کثیف میشه و نه کسی پشت در منتظرِ ماست که از سر کار برگردیم. و همه چی به یه رکود خاصی رسیده انگاری یهو خالی شدم،

هفته گذشته جمعه هم کارگر گرفتم و کل خونرو تمیز کردم و همه وسایلی که به نحوی داغم رو تازه میکرد رو جمع کردم،

با رفتنش خیلی چیزا عوض شد و بالاخره یه فصل 2.5 سالِ از زندگی ما بسته شد و یه فصل جدید توش شروع شد که امیدوارم این یکی پر از اتفاقات خوب و خوش باشه توش ، و با رویکردمون به سال جدید همه اون اتفاق خوبا که منتظرشونم برامون بیفته،

واز ته دلم آرزو میکنم برخلاف این دوماهی که از پاییز گذشته و هوا هنوزم گرمِ و بارونم نمیاد باقی ماهها تا عید بارون و برف بیاد.

خدایا خودت بهمون کمک کن و تنهامون نزار..

 

[ شنبه 20 آبان 1396 ] [ 13:21 ] [ آنادمهری ] [موضوع : ] [ ]
مهرم رسید...

امروز سه شنبست و 4 روزی هست که از پاییز و مهر گذشتهبوس

از همون اواخر شهریور به نظر میرسید که خبرایی تو راههخندونک ، که دیروز قطعی شد و خبرش رسید که داداشینا دارن بچه دار میشنفرشته و یه حساب سر انگشتی نشون میداد که احتمالا تو اردیبهشت اولین نوه خانوادمون متولد میشه،بوس

یه حس غریبی با منهدلخور

هم خوشحالم هم هیجان دارم همون لحظه ها وسطه اینا یهو استرسم میگیرم و دلمم میگیره،بدبو

وروده این بچه به خانواده از این به بعد خیلی بیشتر گذشت زمان رو بهمون یادآوری میکنه،منتظر

خبر مهم دوم اینکه یه پیشی دیگه به خونمون اضافه شد ،خنده

اینم از اون اتفاقات عجیب آخرای شهریور بودسکوت که شوکم کرد و پام رو از حرکت نگه داشت،خسته

آقای پیشی خونین و مالین وسطه خیابون ،خطا

ولی خدارو شکر خوبه و بی نهایت شیطونهشاکی

خوبه که با خانم پیشی یکم دوست شدن و من همش بین حس رضایت و پشیمونی تو نوسانم،بی حوصله

این هفته هفته سختکچل و پر استرسی بود واسم ،هیپنوتیزم

روز یکشنبه یکی از بدترین روزام بود،ترسو

ولی خدارو شکر که به خیر و خوشی گذشت،دلخور

آخر هفتم که میریم سفرو من خیلی خوشحالم بغل، و شنبه و یکشنبم که تعطیل..خنده

بعد از مدتها یه تنوع خیلی خوبه واسه هردومون و مامانینام بوسکه قبول زحمت کردن و میان و پیش پیشی ها میمونن،گیج

هوا خیلی خیلی خنک شده و دقیقا حس پاییزی داره خندونکصبحها و خیابونا پر بچه مدرسه ای و شروع مهرم که مصادف شد با شروع محرم و چیزی نمونده به 8 امین سالگرد اون عصر خوب پاییزیمون،راضی

و من خیلی خوشحالم که بعد از این همه سال راضیم که اون عصر پاییزی به اینجا ختم شدخجالتمحبتجشن

[ چهارشنبه 4 مهر 1396 ] [ 9:57 ] [ آنادمهری ] [موضوع : ] [ ]
شنبه شهریوری

اولین شنبه شهریور سلامراضی

امروز یه جمله خیلی قشنگ خوندم که خیلی به دلم نشستمحبت

نوشته بود شهریورم مثل اسفند تکلیفش معلوم نیست،خنده

دقیقا درسته معلوم نیست بیشتر پاییزیه یا واسه اون تتمه آخرین زورای تابستونه که میخواد نشون بده هنوز زورش زیادهبدبو

این هفته هوا خیلی بهتره و من عاشق اینم که صبا میام بیرون خنکای نسیم اول صبح نوازشم میکنهبغل

از هفته پیش رئیسمون نیست و رفته مسافرت ولی امشب میاد و فردا اول وقت دفترهآرام

رو این حساب امروز دارم کارای این چند روزم رو یه جمعبندی کلی میکنم،زبان

پنجشنبه هفته پیش خیلی خوب بود و با همکارام بعده دفتر رفتیم بیرون یه جمع یه ساعته خیلی شاد و خوشحال داشتیم،قوی

واقعا لازمه که آدم یه روزایی و یه ساعتایی رو واسه خودش خلوت کنه،عینک

خیلی خوبه که امروز از اون روزایی که خیلی خیلی به آینده خوشبینم و یه حسه سرزندگی خاصی تو دلمه ،خندونک

دلم نی نی میخواد و هرجا که بچه میبینم دلم بدجوری ضعف میرهخندهولی هم من و هم همسری میدونیم که حداقل تا دو تا سه سال دیگه امکانش نیست که بخوایم دعوتش کنیم به این دنیا ،خجالت

درسته که نمیتونیم داشته باشیمش ولی خب میتونیم که بهش فک کنیم و دلمون واسش قنج برهخندونکچشمک

آخره هفته خوبی داشتیم و با بچه ها سینما رفتیم و کلا جمعمون جمع بود،زیبا

خدایا خوشی رو همیشگی کن تودلمون و قلبمون محبتو کمکمون کن که همیشه خوشبین باشیم به آیندهجشن

[ يکشنبه 4 شهريور 1396 ] [ 14:26 ] [ آنادمهری ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد

کد تغییر شکل موس

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


كد بارش قلب در وبلاگ

  • کد نمایش افراد آنلاین

  • ابزار هدايت به بالاي صفجه

    فال حافظ

    دریافت کد بارش برف

    قالب